دل را خدا برای غم عالم آفرید
اول دل آفرید پس آن گه غم آفرید
تا راز عشق خویش دمی بر ملا کند
ز آب و گل محبت خود آدم آفرید
از زخم عشق تا که ننالند عاشقان
در جام لعل ماهوشان مرهم آفرید
حیران کار حضرت عشقم که همزمان
با ساغر لب تو چرا زمزم آفرید
ماند نهان برای ابد تا که راز من
جانا تو را برای دلم محرم آفرید
تا شستشو دهد رخ همچون گل تو را
از اشک چشم شاعر تو شبنم آفرید
از هم نمی شویم جدا کز همیم ما
ما را خدابرای هم و از هم آفرید
در حیرتم که با همه ی شور و حال غم
غم را برای شعله چرا پس کم آفرید
دل را خدا برای غم عالم آفرید
اول دل آفرید پس آن گه غم آفرید
تا راز عشق خویش دمی بر ملا کند
ز آب و گل محبت خود آدم آفرید
از زخم عشق تا که ننالند عاشقان
در جام لعل ماهوشان مرهم آفرید
حیران کار حضرت عشقم که همزمان
با ساغر لب تو چرا زمزم آفرید
ماند نهان برای ابد تا که راز من
جانا تو را برای دلم محرم آفرید
تا شستشو دهد رخ همچون گل تو را
از اشک چشم شاعر تو شبنم آفرید
از هم نمی شویم جدا کز همیم ما
ما را خدابرای هم و از هم آفرید
در حیرتم که با همه ی شور و حال غم
غم را برای شعله چرا پس کم